تبليغاتX
کاش می شد با نگاه حرف زد و ... - سلام
زندگی به خودی خود زیباست این ما هستیم که...

سلام. دوستای گل و خوبم. حالتون خوبه که؟ انشاالله که خوبید.

یه مدت نبودم که دلیلش امتحانات ترم بود که مثلا می خواستم درس بخونم و به خاطر همین هم نیومدم . البته چهارشنبه باز هم دارم میرم مشهد که همه رو هم دعا می کنم که به اون چیزا و اون کسایی که میخوان برسند و بعدش هم شاید هفته آخر تابستون برم اصفهان که هنوز تصمیم نگرفتم . حالا هم که دلم خیلی خیلی برای دانشگاه تنگ شده و در انتظار شروع دانشگاه هستم . تو این مدت از بعضی از بچه ها خبر داشتم و از بعضی هم نداشتم . اما دلم برای همشون تنگ شده.

خلاصه که روزهای عمر داره با سرعتی بالاتر از سرعت نور می گذره و ما در غفلتیم و هر چند وقت یک بار که خوب به یاد تقویم می افتیم می بینیم که چندین روز گذشته و ما متوجه گذر زمان نشدیم . خدا کنه که تو همه روزهای عمرتون بهتون خوش بگذره و این که متئجه نشدن گذر زمان برای همه فقط به خاطر شادی باشه و غم نباشه . همین دیگه .

 

***** 

در افکار مبهم و تاریک خود غوطه ور بودم ، فکرم به بن بست رسیده بود ، به خود آمدم و

خود را خیره به شمع پیش رویم یافتم ، مجذوب آن شدم ، راز این که چرا پروانه دور شمع می گردد را دریافتم .

شمع واقعا عاشق شدنی است . قطره های اشکش که به پایین می ریختند  آتشی گدازنده به وجودم

می زدنند ، اشک هایی ماندگار ، اشک هایی که نشان از غم وجود شمع دارد ، اشک هایی که وقتی می

بارند از وجود شمع می کاهند و باعث می شوند همه اطرافیان شمع را معشوقه خود قرار دهند ، غافلاز اینکه عمر این معشوقه بخاطر لذت بردن عاشقان دلباخته اش بسی کوتاه است و به زودی روشنایی دل شمع به تاریکی می گراید .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:30  توسط فرزانه |