تبليغاتX
کاش می شد با نگاه حرف زد و ... - دل شکسته
زندگی به خودی خود زیباست این ما هستیم که...

احساس می کنم چه بيهوده دل بسته ام
و

چه بيهوده به او می انديشم

به او که شايد هيچگاه ويژکی کلمات را در نگاهم نمی فهميد...

به او که بودن يا نبودنم برايش هيچ تفاوتی نداشت

آری ديروز نگاهت را دريافتم

هنگامی که به من می نگريستی

خستگی را در اوج نگاهت می ديدم

و

می ديدم که چگونه در انتظار وداع هستی

در حالی که من نمی توانستم حتی کلمه اش را بر زبان بياورم

ان روزها چه سهل می گفتم : دوستم نداشته باش

و تلاش می کردم در نظرت منفور باشم

امّا امروز نمی توانم...

لبخندهايت را می شمارم

نگاههايت را ارج مينهم

انگار آن روزها می دانستم عواقب شفيعی را به همراه دارد.

و درماندگی و عجز رابرايم به ارمغان می آوری

امّا راه بازگشت دشوار بود
و

زمانی چشمهايم را گشودم که در گرداب مخوف عشق و يا شايد چيزی شبيه به آن غوطه ور بودم

و تلاش رهايی را بر خود راه نمی دادم

و امروز می انديشيم که بايد وداع را متحمل شوم

وشايد زمانی وجود هم را جويا شويم که زندگی فرش تفرقه اندازش را گسترده

وما هر دوبه يک سو و در پی سرنوشتی ديگر گام بر ميداريم.

روزی که بيشترين نياز جدايی است و تو با يک نظر به گذشته در ميابی چه پر شکوه است جدايی.

و من می روم و از گذشته می گريزم و از آينده نيز بيم دارم.

ميگريزم تا دگر هيچ نگاهی را نبينم و هيچ صيادی را نکوهش نکنم

و عاقبت

وجودم را در ميان حيوانات آنان که وفايشان را به سگ

و بی وفائيشان را به گربه نسبت داده اند می يابم

باشد که ناظر بر صيادی دگر باشم تا بلکه تلف شدن صيد را بنگرم

و

گذشته ام را برای اخرين بار با چنين دورنمايی مجسم نمايم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 0:43  توسط فرزانه |