تبليغاتX
کاش می شد با نگاه حرف زد و ... - بعد از 3 ماه سلام دوباره
زندگی به خودی خود زیباست این ما هستیم که...

سلام . چند ماهي ميشه كه نيومدم و سر به اين دفتر چه ي اينترنتي سردم نزدم . چرا ؟

خب دلايل زيادي داشته . كار زياد ، امتحانا و مهم تر از همه اينكه اصلا حوصله ي اومدن و نوشتن و خوندن و ديدن و حتي حوصله ي خودمم مدت هاست كه ندارم .

                             *******************************

خسته ام . خسته اي كه ديگر حتي تحمل اين خستگي ها را نيز ندارد .

پاهايم ناي راه رفتن ، اين راه رفتن هاي بيهوده ، در اين راه هاي تاريك ، در اين وحشت سراي زندگي و در اين افكار بي هدف را  ندارد .

چشمانم ناي ديدن ، ديدن نامردمي ها ، نامردي ها و گذشتن هاي آشناها از هم ، همچون غريبه ها را ندارد . چشمانم ديگر حتي توان  باريدن را نيز ندارد .

دستانم جان چنگ زدن هاي بيهوده و ريسمان دريدن هاي مكرر و بي نتيجه را ندارد . جان نوشتن ، نوشتن حرف هاي دلم ، دلي كه در نبرد با زمان تباه شده است ، را ندارد . ديگر در دستانم توان اينكه عشق را گدايي كنند نيست .

ديگر در خود توان جنگيدن با سرنوشتي كه از پيش تعيين شده است و ستيز با آن در عاقبت و نهايت امر تاثيري ندارد را نمي بينم .

دلم حتي ديگر توان عاشقانه زيستن را ندارد . قلبم پر از نشانه هايي از زخم هايي است كه در راه زندگي نصيبش شده است .

مغزم ديگر قدرت اعتماد كردن را ندارد . روزگار حتي اعتماد را برايم باقي نگذاشته و از من ستانده .

اما يك كار را مي خواهم انجام دهم و آن اين است كه تمام توانم را در دستان و گلويم جمع كنم و از اعماق وجودم فرياد سر دهم تا آنجا كه صدايم به عرش كبريايي برسد و بگويم : چرا ؟ چرا من ؟ تا كجا بايد پيش روم ؟ بگويم كه خسته است اين تن رنجورم و احتياج به مرهمي دارد كه آرام گيرد .

 و در همين حين دستانم را بالا برم و بخواهم كه ديگر تمام شود و زمانه سر سازگاري با من بگذارد ، دعا كنم ، دعا كنم به درگاه خداوند مهربان كه مرا نجات دهد .  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 1:50  توسط فرزانه |