تبليغاتX
کاش می شد با نگاه حرف زد و ... - باران
زندگی به خودی خود زیباست این ما هستیم که...

سلام .

من چند وقت نبودم و از دیدن شما(نظرات شما) محروم و بی بهره بودم . برای تمام اونایی که بهم گفته بودن و اونایی که نگفته بودن تو مشهد دعا کردم، کاش که بر آورده بشه. خلاصه که زندگی مثل همیشه بارش سنگینه و خواسته و ناخواسته باید این بار رو به دوش بکشیم.خدا کمک هممون کنه و بتونیم خوب بارکشی باشیم.

دیشب بارون قشنگی اومد و روح من و دوباره از این رو به اون روح کرد ، وای اگه بدونید که چه قدر دوست داشتم برم زیر بارون و راه برم خیس خیس بشم  ، دوست دارم مطالبی رو در مورد بارون براتون بنویسم . کاش خوب باشه و من و رو سفید کنه. حالا سفید نکرد هم اشکالی نداره ، سیاه نکنه .


آسمان قشنگم

چه شده است ؟ چه بر تو گذشته است که باز هم دلت گرفته است و خیال گریه در سر داری . نکنه تو هم یک روز ، نه ، یک دقیقه به نظاره زمین خاکی من نشسته ای و همان چیزهایی که من همیشه برایت بازگو می کنم را دیده ای و این چنین خراب و ویران شده ای ، تو کسی نبودی که بگذاری این ابرهای سیاه و خشمگین به قلمرو آبی و دلربای تو پا بگذارند ، با من حرف بزن ، گوش خواهم کرد . بگو چه کسی با دل تو چنین کرده است . من همچنان منتظرم که تو آن لبهای قشنگت را بگشایی ، آسمان من ، اما تو سکوت کرده ای . این بار من می خواهم هم پای تو ببارم . شاید خشم و کبودی صورت این ابرها هم  به خاطر این زمین است و گناه از آنان نیست ، وای بر من ، وای بر من که با تو قشنگم چه کرده ام ، وای بر من و امثال من که با دست بی رحم خود ، چشمانمان را بسته ایم و این زمین را از سیاهی و چرک پر کرده ایم و حال که یک بار تو زیبایم تصمیم گرفتی به آن بنگری این چنین گلویت را بغض گرفته ، آنچنان که در مقابل من سکوت اختیار کرده ای . باشد من هم سکوت می کنم ، پس بیا هر دو با هم بباریم  


کاشکی الان اینجا بودم :

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 0:16  توسط فرزانه |