تبليغاتX
کاش می شد با نگاه حرف زد و ...
زندگی به خودی خود زیباست این ما هستیم که...
سلام دوستان ... از وقتی که چشام به این وبلاگ خورد تموم مهره های بدنم شل کرده ....

خلاصه یه حسی بودش بد رقم نوسانی........گفتم چیکار کنم که از این حس بیرون بیام . این شد که کمر بند هکریمه بستم و ........

  HaCKeD By SiNa

 

 

RooT Your SyStem

We ARe : Sina.R & HiV

            if you want chat whit me contact me with me  id: sina.0033 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 19:48  توسط فرزانه | 

سلام . چند ماهي ميشه كه نيومدم و سر به اين دفتر چه ي اينترنتي سردم نزدم . چرا ؟

خب دلايل زيادي داشته . كار زياد ، امتحانا و مهم تر از همه اينكه اصلا حوصله ي اومدن و نوشتن و خوندن و ديدن و حتي حوصله ي خودمم مدت هاست كه ندارم .

                             *******************************

خسته ام . خسته اي كه ديگر حتي تحمل اين خستگي ها را نيز ندارد .

پاهايم ناي راه رفتن ، اين راه رفتن هاي بيهوده ، در اين راه هاي تاريك ، در اين وحشت سراي زندگي و در اين افكار بي هدف را  ندارد .

چشمانم ناي ديدن ، ديدن نامردمي ها ، نامردي ها و گذشتن هاي آشناها از هم ، همچون غريبه ها را ندارد . چشمانم ديگر حتي توان  باريدن را نيز ندارد .

دستانم جان چنگ زدن هاي بيهوده و ريسمان دريدن هاي مكرر و بي نتيجه را ندارد . جان نوشتن ، نوشتن حرف هاي دلم ، دلي كه در نبرد با زمان تباه شده است ، را ندارد . ديگر در دستانم توان اينكه عشق را گدايي كنند نيست .

ديگر در خود توان جنگيدن با سرنوشتي كه از پيش تعيين شده است و ستيز با آن در عاقبت و نهايت امر تاثيري ندارد را نمي بينم .

دلم حتي ديگر توان عاشقانه زيستن را ندارد . قلبم پر از نشانه هايي از زخم هايي است كه در راه زندگي نصيبش شده است .

مغزم ديگر قدرت اعتماد كردن را ندارد . روزگار حتي اعتماد را برايم باقي نگذاشته و از من ستانده .

اما يك كار را مي خواهم انجام دهم و آن اين است كه تمام توانم را در دستان و گلويم جمع كنم و از اعماق وجودم فرياد سر دهم تا آنجا كه صدايم به عرش كبريايي برسد و بگويم : چرا ؟ چرا من ؟ تا كجا بايد پيش روم ؟ بگويم كه خسته است اين تن رنجورم و احتياج به مرهمي دارد كه آرام گيرد .

 و در همين حين دستانم را بالا برم و بخواهم كه ديگر تمام شود و زمانه سر سازگاري با من بگذارد ، دعا كنم ، دعا كنم به درگاه خداوند مهربان كه مرا نجات دهد .  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 1:50  توسط فرزانه | 
سلام و هزار تا سلام پاییزی با عطر دل انگیز نم بارون پاییزی و صدای گوش نواز خش خش برگهای

خشکیده ( که البته صدای شکسته شدن دل ما هم همینه) . ولی من عاشق روزهای سرد پاییز و ب

یشتر از اون روزهای سرد تر زمستونم . کاش زودتر برسه .

خلاصه که خبر جالبم اینه که اینجانب و این بنده حقیر از سه شنبه به صورت رسمی مسئولیت کامپیوتر

یک مدرسه را اعم از هر گونه کاری در مدرسه که مهم ترین آن مسئولیت کارهای به اصطلاح دفتر داری

است و کارهای سایت کامپیوتر را بر عهده گرفتم و خلاصه کارم زیاده . فکر کنید من که حال نداشتم از

خونه دو قدم برم بیرون حالا صبح ها از خواب پا بشم و برم سر کار.

تازه ۱ سال بود از مدرسه راحت شده بودم خیر سرم.دوباره تو مدرسه ام الان .ای بابا .

زندگی مثل قبل می مونه . البته باطنش.اما ظاهرش عوض شده .

اصل مطلب:

نمی دونم تا حالا راه رو گم کردید یا نه ؟ تا حالا هدفتون نامشخص بوده یا نه ؟ تا حالا قدرت تشخیصتون رو

 

برای انتخاب یه راه ، برای ادامه زندگی از دست دادید یا نه؟ تا حالا خسته شدید و یا اصلا ببرید؟ اگه این

 

شرایط براتون پیش اومده چی کار کردید ؟ سعی کردید خودتون به خودتون کمک کنید یا از کسی کمک خواستید

 

و یا اصلا هیچ کاری نکردید؟ اصلا اشتباه های خودتون رو تو زندگی متوجه می شید یا...؟ اصلا تابیرتون از

 

زندگی چیه؟ اصلا می دونید تو زندگی دنبال چی می گردید؟ اصلا هر چی تو زندگیتون به وجود می یاد براتون

 

مهم هست؟

 

حتما جواب این سوال های من رو بدید .برای من مهمه بدونم آدم های دیگه که دارند توی یک جامعه ای که من

 

هم توش زندگی می کنم چطور سر می کنند . اونا چطور کنار میان و هزار تا چیز دیگه که فکر کنم آدم بدونه با

 

دونستنشون به جواب یک سری از سوال هاش برسه . پس این لطف رو در حق من بکنید و لطفا شما جواب

 

بدید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 2:1  توسط فرزانه | 

معلم و شاگرد

 

بانگ برداشتم

 

آه دختر

 

وای از این مایه بی بند و باری

 

بازگو سال از نیمه گذشت

 

از چه با خود کتابی نداری

 

- می خرم  -  کی؟   -  همین روزها

 

آه از این مستی و سستی و خواب

 

معنی وعده های تو این است

 

نوشدارو پس از مرگ سهراب

 

از کتاب رفیقان دیگر                             نیک دانم که درس نخواندی

 

دیگران پیش رفتند و اینک                       این تویی اینچنین باز ماندی

 

دیده دختران بر وی افتاد                             گرم از شعله خود پسندی

 

دخترک دیده را بر زمین دوخت                شرمگین زین همه دردمندی

 

گویی از چشمم آهسته دزدید                      چشم غمگین پر آب خود را

 

پای پا نهاد و نهان کرد                              پارگیهای جوراب خود را

 

بر رخش از عرق شبنم افتاد                        چهره زرد او زرد تر شد

 

گوهری زیر مژگانش درخشید                    دفتر از قطره اشک تر شد

 

اشک نه آن غرور شکسته                    بی صدا جسته بیرون ز روزن

 

پیش من یک به یک کاش می کرد                آنچه ذختر نمی گفت با من

 

چند گویی کتاب تو چون شد                     بگذر از من که من نان ندارم

 

حاصل از گفتن درد من چیست                دسترس چون به درمان ندارم

 

خواستم تا به گوشش رسانم                        ناله خود که ای وای بر من

 

وای بر من چه نامهربانم                              شرمگینم ببخشای بر من

 

نی تو تنها ز دردی روانسوز                   روی رخسار خود گرد داری

 

اوستادی به غم خو گرفته                       همچو خود صاحب درد داری

 

خواستم بوسمش چهر و گویم                       ما دو زاییده رنج و دردیم

 

هر دو بر شاخه زندگانی                           برگ پژمرده از باد سردیم

 

لیک دانستم آنجا که هستم                     جای تعلیم و تدریس درس است

 

عجز و شوریدگی از معلم                          در بر کودکان ناپسند است

 

بر جگر سخت دندان فشردم                         در گلو ناله ها را شکستم

 

دیده می سوخت از گرمی اشک                       لیک بر اشک راه بستم

 

با همه درد و آشفتگی باز                      چهره ام خشک و بی اعتنا بود

 

سوختم از غم و کس ندانست                    در درونم چه محشر به پا بود

         

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 1:23  توسط فرزانه | 

سلام .

من چند وقت نبودم و از دیدن شما(نظرات شما) محروم و بی بهره بودم . برای تمام اونایی که بهم گفته بودن و اونایی که نگفته بودن تو مشهد دعا کردم، کاش که بر آورده بشه. خلاصه که زندگی مثل همیشه بارش سنگینه و خواسته و ناخواسته باید این بار رو به دوش بکشیم.خدا کمک هممون کنه و بتونیم خوب بارکشی باشیم.

دیشب بارون قشنگی اومد و روح من و دوباره از این رو به اون روح کرد ، وای اگه بدونید که چه قدر دوست داشتم برم زیر بارون و راه برم خیس خیس بشم  ، دوست دارم مطالبی رو در مورد بارون براتون بنویسم . کاش خوب باشه و من و رو سفید کنه. حالا سفید نکرد هم اشکالی نداره ، سیاه نکنه .


آسمان قشنگم

چه شده است ؟ چه بر تو گذشته است که باز هم دلت گرفته است و خیال گریه در سر داری . نکنه تو هم یک روز ، نه ، یک دقیقه به نظاره زمین خاکی من نشسته ای و همان چیزهایی که من همیشه برایت بازگو می کنم را دیده ای و این چنین خراب و ویران شده ای ، تو کسی نبودی که بگذاری این ابرهای سیاه و خشمگین به قلمرو آبی و دلربای تو پا بگذارند ، با من حرف بزن ، گوش خواهم کرد . بگو چه کسی با دل تو چنین کرده است . من همچنان منتظرم که تو آن لبهای قشنگت را بگشایی ، آسمان من ، اما تو سکوت کرده ای . این بار من می خواهم هم پای تو ببارم . شاید خشم و کبودی صورت این ابرها هم  به خاطر این زمین است و گناه از آنان نیست ، وای بر من ، وای بر من که با تو قشنگم چه کرده ام ، وای بر من و امثال من که با دست بی رحم خود ، چشمانمان را بسته ایم و این زمین را از سیاهی و چرک پر کرده ایم و حال که یک بار تو زیبایم تصمیم گرفتی به آن بنگری این چنین گلویت را بغض گرفته ، آنچنان که در مقابل من سکوت اختیار کرده ای . باشد من هم سکوت می کنم ، پس بیا هر دو با هم بباریم  


کاشکی الان اینجا بودم :

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 0:16  توسط فرزانه | 

سلام. دوستای گل و خوبم. حالتون خوبه که؟ انشاالله که خوبید.

یه مدت نبودم که دلیلش امتحانات ترم بود که مثلا می خواستم درس بخونم و به خاطر همین هم نیومدم . البته چهارشنبه باز هم دارم میرم مشهد که همه رو هم دعا می کنم که به اون چیزا و اون کسایی که میخوان برسند و بعدش هم شاید هفته آخر تابستون برم اصفهان که هنوز تصمیم نگرفتم . حالا هم که دلم خیلی خیلی برای دانشگاه تنگ شده و در انتظار شروع دانشگاه هستم . تو این مدت از بعضی از بچه ها خبر داشتم و از بعضی هم نداشتم . اما دلم برای همشون تنگ شده.

خلاصه که روزهای عمر داره با سرعتی بالاتر از سرعت نور می گذره و ما در غفلتیم و هر چند وقت یک بار که خوب به یاد تقویم می افتیم می بینیم که چندین روز گذشته و ما متوجه گذر زمان نشدیم . خدا کنه که تو همه روزهای عمرتون بهتون خوش بگذره و این که متئجه نشدن گذر زمان برای همه فقط به خاطر شادی باشه و غم نباشه . همین دیگه .

 

***** 

در افکار مبهم و تاریک خود غوطه ور بودم ، فکرم به بن بست رسیده بود ، به خود آمدم و

خود را خیره به شمع پیش رویم یافتم ، مجذوب آن شدم ، راز این که چرا پروانه دور شمع می گردد را دریافتم .

شمع واقعا عاشق شدنی است . قطره های اشکش که به پایین می ریختند  آتشی گدازنده به وجودم

می زدنند ، اشک هایی ماندگار ، اشک هایی که نشان از غم وجود شمع دارد ، اشک هایی که وقتی می

بارند از وجود شمع می کاهند و باعث می شوند همه اطرافیان شمع را معشوقه خود قرار دهند ، غافلاز اینکه عمر این معشوقه بخاطر لذت بردن عاشقان دلباخته اش بسی کوتاه است و به زودی روشنایی دل شمع به تاریکی می گراید .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:30  توسط فرزانه | 

سلام.عشق خیلی خوب و مقدس و پاکه اما یه چیزه دیگه هم وجود داره که بد نیست در کنار عشق بهش فکر کرد : خیانت.

در ضمن این شعرها مال من نیست و نمی دونم مال کدوم بنده خداییه، من عذر خواهی می کنم از صاحبش که اینجا نوشتمش.

در ضمن اگر شعر و می خونید تا آخر بخونید چون فایده نداره نصفه نیمه بخونید.

شب نخفت و تا سحر بیدار ماند                                                         نفرتی ذرات جانش را دوید

کینه ای چون سیلی از سرب مذاب                                                       در عروق دردمند او دوید

همچو ماری چابک و پیچان و نرم                                             نیمه شب بیرون خزید از بسترش

سوی بالین زنی آمد که بود                                                           خفته در آغوش گرم همسرش

زیر لب با خویش گفت : آن روزها                                                   همسر من همدم این زن نبود

این سلیمانی نگین تابناک                                                           این چنین در دست اهریمن نبود

آه این مردی که این سان خفته گرم                                                        در کنار این زن آشوبگر

جای می داد اندر آغوشش مرا                                                     روزگاری گرم تر ، پرشور تر

زیر سقف کلبه ای تاریک و تنگ                                             زیستن نزدیک دشمن مشکل است

من سیه بخت و غمین و تنگدل                                               او دلش از عشق روشن مشکل است

آنچه کردم از دعا و از طلسم                                                         روسیاهی بهر او حاصل نشد

آنچه جادو کرد او ازبهر من                                                            با دعای هیچ کس باطل نشد

طفل من بیمار بود اما پدر                                                          نقل و شیرینی پی این زن خرید

من به سختی ساختم تا بهر او                                                           دستبند و جامه و دامن خرید

وا چه شبها این دو تن سرمست و شاد                                              بر سرشک حسرتم خندیده اند

پیش چشمم همچو پیچک های باغ                                                     نرم در آغوش هم پیچیده اند

لحظه ای در چهر آن زن خیره ماند                                                  دیده اش از کینه آتش بار بود

در سیاهی چشم خشم آلوده اش                                                     چون مس پوشیده از زنگار بود

دست لرزانش بسوی آب رفت                                                      گرد بی رنگی میان جام ریخت

قطره های گرم شفاف عرق                                                        از رخ آن دیو خون آشام ریخت

باید امشب بی تزلزل ، بی دریغ                                                کار یک تن زین دو تن یکسر کنم

یا مرا همسر بماند بی رقیب                                                            یا رقیب سفله بر همسر کنم

پس به آرامی به بستر بازگشت                                                   سر نهان در زیر بالا پوش کرد

دیده را بر هم فشرد اما به جان                                                    هر صدایی را که آمد گوش کرد

ساعتی بگذشت و کس پنداشتی                                                        جام را بگرفت و بر لبها نهاد

جان میان بستر از جسمش گریخت                                                    لرزه بر آن قلب بی پروا فتاد

دیده را بگشود تا بیند کدام                                                             جامه مرگ و فنا پوشیده است

همسرش را با رقیبش خفته دید                                                       لیک طفلش جام را نوشیده بود

چون سپند از جای جست و بی درنگ                                                  مانده جام را خود سر کشید

طفل را بر دوش افکند و دوید                                                          نعره ها از پرده دل پر کشید

وای مردم مادری فرزند کشت                                                         رحم بر چشمان گریانش کنید

طفل من نوشیده زهری هولناک                                                        همتی شاید که درمانش کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 14:58  توسط فرزانه | 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

 

چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

 

به تو آری ، به همان منظر دور

 

به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور

 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش

 

می توان یک شَبه پی برد به دلدادگیش

 

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سبزی او

 

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

 

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

 

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

 

آی ای بی رنگ تر از آینه ، یک لحظه بایست

 

راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

 

{ عاشقی جرم قشنگی است به انکار مپوش  {

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 1:10  توسط فرزانه | 

احساس می کنم چه بيهوده دل بسته ام
و

چه بيهوده به او می انديشم

به او که شايد هيچگاه ويژکی کلمات را در نگاهم نمی فهميد...

به او که بودن يا نبودنم برايش هيچ تفاوتی نداشت

آری ديروز نگاهت را دريافتم

هنگامی که به من می نگريستی

خستگی را در اوج نگاهت می ديدم

و

می ديدم که چگونه در انتظار وداع هستی

در حالی که من نمی توانستم حتی کلمه اش را بر زبان بياورم

ان روزها چه سهل می گفتم : دوستم نداشته باش

و تلاش می کردم در نظرت منفور باشم

امّا امروز نمی توانم...

لبخندهايت را می شمارم

نگاههايت را ارج مينهم

انگار آن روزها می دانستم عواقب شفيعی را به همراه دارد.

و درماندگی و عجز رابرايم به ارمغان می آوری

امّا راه بازگشت دشوار بود
و

زمانی چشمهايم را گشودم که در گرداب مخوف عشق و يا شايد چيزی شبيه به آن غوطه ور بودم

و تلاش رهايی را بر خود راه نمی دادم

و امروز می انديشيم که بايد وداع را متحمل شوم

وشايد زمانی وجود هم را جويا شويم که زندگی فرش تفرقه اندازش را گسترده

وما هر دوبه يک سو و در پی سرنوشتی ديگر گام بر ميداريم.

روزی که بيشترين نياز جدايی است و تو با يک نظر به گذشته در ميابی چه پر شکوه است جدايی.

و من می روم و از گذشته می گريزم و از آينده نيز بيم دارم.

ميگريزم تا دگر هيچ نگاهی را نبينم و هيچ صيادی را نکوهش نکنم

و عاقبت

وجودم را در ميان حيوانات آنان که وفايشان را به سگ

و بی وفائيشان را به گربه نسبت داده اند می يابم

باشد که ناظر بر صيادی دگر باشم تا بلکه تلف شدن صيد را بنگرم

و

گذشته ام را برای اخرين بار با چنين دورنمايی مجسم نمايم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 0:43  توسط فرزانه | 
                                                  
 
                 
                                                  
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 2:35  توسط فرزانه | 
یه سوال...

این دفعه من هیچی نمی گم . اما دلم میخواد بگید به نظر شما فرق عشق

و دوست داشتن چیه و کدوم بالاتره؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 2:0  توسط فرزانه | 

دلم گرفته

 

دلم عجیب گرفته

 

                                                                     و هیچ چیز

 

نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه نارنج می شود

 

                                                                        خاموش

 

نه این صداقت  حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این

 

                                                                        گل شب بوست

 

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

 

                                                                نمی رهاند

 

و فکر می کنم

 

                                                            که این ترنم موزون حزن تا به ابد

 

شنیده خواهد شد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 1:48  توسط فرزانه | 

سلام

 

خوبید؟ امیدوارم زندگی و روزگار با شما سر سازش گذاشته و دست

 

گرم دوستی دهند .

 

اول از همه باید بگویم که جمعه با بچه های دانشگاه به کوه رفته و جای

 

شما را اساسی خالی کرده و بنده به دلیل سقوط درون تیغ های کوهی

 

مجروح گشتم . البته نا گفته نماند که تمامی این بلایای جان سوزN بر

 

گردن کسی نبود جز آقای "الف " ، که ما به پیشنهادشان تن در داده و

 

به مکان پیشنهاد شده ایشان رفتیم .V

 

اما حقا که بسیار خوش گذشت و من واقعا از همه دوستان خوبم یک دنیا

 

تشکر می کنم که در ذهنم خاطرات فراموش نشدنی را ثبت کرده و مرا

 

خرسند گردانیدند. ابتدا خواستم از این خاطرات شیرین برایتان بگویم ،

 

اما بعد با کمی تفکر به این نتیجه رسیدم که نه ، نمی گویم و شما را در

 

یک خماری بیرون نیامدنی می گذارم .

 

JJJJJJJJJ 

 

خلاصه

 

یکشنبه طی سفری به دانشگاه عزیمت کردم و بدون اغراق می گویم

 

که قو در دانشگاه پر نمی زد . خبری هم نیافته و دست از پا دراز تر

 

قدم در راه بازگشت گذاشتم. دوشنبه نیز که امروز بود و تمام شد به

 

جلسه نشریه تشریف برده و با دوستان نشریه ای گلم نشستی چند

 

داشتم .

 

از تمام این تکرار مکررات زندگی که بگذریم روزها برایم به سرعت

 

طی می شود و من همچنان نفس می کشم و شکر خدا می گویم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 8:21  توسط فرزانه | 

سلام

 

البته نه یک سلام معمولی ٬ بلکه یک سلام با همه وجودم و از صمیم قلبم به همه اونهایی که

 

میان و نمیان و میبینند و نمی بینند .

 

خیلی فکر کردم که اولین مطلب توی این وبلاگ و چی بذارم اما هیچی به غیر از یه سلام

 

ساده و دوستانه به ذهنم نرسید.

 

البته دوست دارم از همین جا قبل از هر چیز یه خسته نباشید جانانه بگم به بچه های گرامی و

 

محترم نشریه دانشگاه که خدائیش این روزا خیلی کار دارند .

 

بعدش هم یه خسته نباشید به خودم واسه نمره های درخشانی که کسب کردم .

 

راستش یه یک ماهی هست که دانشگاه نمی ریم و من یکی که خیلی دلم برای دانشگاه تنگ شده

 

ولی خب تازه اول تابستون و کووووووووو تا اول مهر .گفتم تابستون یادم افتاد تابستونتون و

 

تبریک بگم ٬ امیدوارم در این تابستون همه بچه های دانشگامون عروس بشن ٬ دوماد بشن

 

(البته تو این یه مورد من نقش بزرگتر فامیل رو بازی می کنم ).خلاصه که مدت ها بود که نه تو

 

دفترم نوشته بودم و نه تو وبلاگ و کلی حرف توی دلم مونده که به کسی نگفتم ، که میخوام تا

 

جایی که میشه بگم ولی خب حالا اگه همش از این شاخه به اون شاخه پریدم شما به بزرگی

 

خودتون من و ببخشید.

 

                      *********************

 

خداوندا !!!

 

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

 

چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.

 

این و گفتم واسه این که شروع کنم و از روزایی که الان داره از جلو چشمامون میگذره و انگار

 

نه انگار  بگم، اگر فقط یه بار یه ساعت بذارید جلوی چشماتون و به عقربه ثانیه شمارش نگاه

 

کنید و به کارایی که از صبح که سرتون و از روی بالشتون بلند می کنید انجام  میدید تا شب

 

برسه و دوباره سر روی بالش بذارید فکر کنید میبینید زندگی همه ما شده تکرار مکررات .انگار

 

بدون هدف میخوایم فقط روز و که به اجبار شروع شده تموم کنیم . دیگه همدیگرو نمی بینیم ،

 

همه برای هم فقط نقش رهگذر و بازی می کنن .اگر هم به هم نگاه کنن ،تو این فکرن که چه

 

طوری به وسیله اینی که دارم می بینم کارشون راحت کنن ، شاید اصلا به چشم این که یه آدم

 

جلوشونه نه یه وسیله نگاه نکنن ،این که فعلام رو این طوری استفاده می کنم ،نمی خوام بگم که

 

من از این قاعده مستثنی ام ،نه ، من خودم یکی هستم از همه بد تر .

 

پس تو رو خدا بیاییم یه ذره دیدمون و نسبت به زندگی عوض کنیم .پس فردا که مردیم و از بازی

 

زندگی رفتیم بیرون و از بیرون نظاره گر شدیم تازه میفهمیم که چی رو از دست دادیم ،آخه

 

همیشه آدم از بیرون بازی که چشمش همه جا رو میبینه انگار که یه تصویر از بالا داره ،

 

خلاصه که همه زندگی ها رنگ و بوی پول گرفته به جای دوست داشتن ،در حقیقت نباید اسمش

 

و گذاشت زندگی بلکه باید بگیم یه راه غلط واسه تموم کردن عمر .خب بابا اگه دلتون نمیخواد که

 

زندگی کنید من یکی حاضرم همه  اونایی که این وضعیت رو دارن از بالا پشت بوم پرت کنم

 

پایین.

 

خسته ام از این همه نامردمی             تا به کی مانم در این سر در گمی

 

به خدا دنیا دو روزه (شاید هم یک و نیم روزه) ،پس بیاییم به جای این که فقط زنده باشیم زندگی

 

کنیم .

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش اززندگی            با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

بسه دیگه باید برم ،موندنم ارزشی نداره

 

من اینجا بس دلم تنگ است               و هر سازی که میبینم بد آهنگ است

 

بیا ره توشه برداریم        

 

                          قدم در راه بازگشت بگذاریم

 

                                            ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است

 

                   ***************************** 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت

 

ولی آن قدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

 

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

 

و او یکریز و پی درپی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

 

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد

 

بدینسان بشکند در من سکوت مرگبارم را

 

                                                                            *دکتر شریعتی*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:27  توسط فرزانه |